|
حضور خلوت انس
|
این پست رو به عزیزی تقدیم میکنم که دوستش دارم بی آنکه خود بداند: طلوع گرم از تو شروع میشود، تو چهره می گشایی و پنجره ها آغوش باز میکنند طلوع گرم از تو شروع میشود.... در صبح مرطوب زیباترین لحظه های من تبسم توست، مرا.... از لحظه های زیبا بی نصیب مخواه! ( سهیل محمودی ) [ ۱۳٩۱/٢/٢٧ ] [ ٦:٠٩ ب.ظ ] [ زهرا ]
[ نظرات () ]
تاج از فرق فلک برداشتن جاودان، آن تاج بر سر داشتن در بهشت آرزو ره یافتن هر نفس، شهدی به ساغر داشتن روز ، در انواع نعمتها و ناز شب بتی چون ماه در بر داشتن صبح، از بام جهان چون آفتاب روی گیتی را منور داشتن شامگه، چون ماه رویا آفرین ناز بر افلاک و اختر داشتن چون صبا در مزرع سبز فلک بال در بال کبوتر داشتن حشمت و جاه سلیمان یافتن شوکت و فر سکندر داشتن تا ابد در اوج قدرت زیستن ملک هستی را مسخر داشتن بر تو ارزانی که ما را خوش تر است لذت یک لحظه مادر داشتن [ ۱۳٩۱/٢/٢۳ ] [ ٩:٤٥ ق.ظ ] [ زهرا ]
[ نظرات () ]
نمی دانم چه میخواهم خدایا به دنبال چه می گردم شب و روز چه می جوید نگاه خسته من چرا افسرده است این قلب پر سوز زجمع آشنایان میگریزم به کنجی میخزم آرام و خاموش نگاهم غوطه ور در تیرگیها به بیمار دل خود میدهم گوش گریزانم از این مردم که با من بظاهر همدم و یکرنگ هستند ولی در باطن از فرط حقارت به دامانم دو صد پیرایه بستند از این مردم، که تا شعرم شنیدند به رویم چون گلی خوشبو شکفتند ولی آن دم که در خلوت نشستند مرا دیوانه ای بدنام گفتند دل من، ای دل دیوانه من که میسوزی از این بیگانگی ها مکن دیگر ز دست غیر فریاد خدا را، بس کن این دیوانگی ها (فروغ فرخزاد) [ ۱۳٩۱/٢/۱٩ ] [ ٧:٠۸ ب.ظ ] [ زهرا ]
[ نظرات () ]
دورم، دورم، دور اما نه آنچنان که نشناسی ام و نه آنچنان که نشنوی ناسروده های مرا. نام من خوشایند تو نیست اما چه خواهی کرد تکرار نام خویش را؟ روزها،دیوان فراموشی بر دوش شبها، همان گم گشته همیشه برهوتم را ببین من تصویر شکسته توام تکفیرم مکن نیم نگاهی بینداز تا تسخیر کنی، هزار شکسته آینه را. (افروز عسکری) تجربیات نگارنده از روزهایی که باشما نبود: سلام به همه دوستان عزیزم که در این مدت بنده رو مورد لطف و محبتشون قرار دادند. همیشه میگن وقتی میخوای کسی رو بشناسی و محک بزنی که عیار دوستیش چقدر هست ببین توی روزهایی سختی و مشکلات چقدر به دادت میرسه. تو این مدت این مسئله تا حدودی برام روشن شد. کسانی که انتظار همراهی ازشون داشتم ناجوانمردانه تنهام گذاشتن و مقابلم قرار گرفتند و حاضرنشدند من رو همانطور که هستم بپذیرند و عرصه برام تنگ تر کردند. اما در این میان فرشته هایی هم بودند که هرچند نمیتونستند کاری برام انجام بدند اما همینکه دعای خیرشون پشتم بود خیلی آرومم میکرد.دراین میان یک نفر هست که بیشتر از همه با من بود و با همه خطاها و فراموشیهایی که من داشتم تنهام نگذاشت و اون خدای مهربانم بود. بازگشت من دلیل بر رفع شدن مسائل من نیست بلکه بدتر همه چیز به هم گره خورده اما احساس کردم بودن با شما خیلی بیشتر میتونه آرومم کنه و بهم کمک کنه. [ ۱۳٩۱/٢/٢ ] [ ۱٠:٢٠ ق.ظ ] [ زهرا ]
[ نظرات () ]
آواز عاشقانه ما در گلو شکست حق با سکوت بود، صدا در گلو شکست دیگر دلم هوای سرودن نمیکند تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست سربسته ماند بغض گره خورده در دلم آن گریه های عقده گشا در گلو شکست ای داد، کس به داغ دل باغ دل نداد ای وای، های های عزا در گلو شکست آن روزهای خوب که دیدیم، خواب بود خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست بادا مباد گشت و مبادا به باد رفت آیا زیاد رفت و چرا در گلو شکست فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست تا آمدم که با تو خداحافظی کنم بغضم امان نداد و خدا........ در گلو شکست. (قیصر امین پور) یادداشت نویسنده: برای مدتی تصمیم گرفتم از همه چیز دور باشم بنابراین در این محیط هم نخواهم بود. نمیدونم چقدر این انزوا طول بکشه ولی هروقت برگشتم تصمیم خواهم گرفت که نوشتن در این وب رو ادامه بدم یا نه. لطفا منو از نظراتتون محروم نکنید. پیشاپیش عیدتون مبارک. دوستتون دارم. دلم خیلی براتون تنگ میشه. [ ۱۳٩٠/۱٢/۱٤ ] [ ۱۱:۳٧ ق.ظ ] [ زهرا ]
[ نظرات () ]
سلام. قصد نداشتم الان وبلاگم رو آپ کنم ولی یه اتفاق خیلی خواستنی باعث شد که بنویسم و اونهم بردن جایزه طلایی اسکار برای فیلم تحسین برانگیز جدایی نادر از سیمین ساخته کارگردان خوب کشورمون اصغر فرهادی است. فیلمی که پر بود از مضامین اخلاقی و ارزشهای انسانی که البته متاسفانه در ایران خیلی در اوایل ساختش دچار بی مهری شد. یه تبریک خیلی ویژه میخوام به کسانی بگم که دوست نداشتند فیلم اصغر فرهادی اینقدر جایزه ببره. الان چه حالی دارید آقایان! [ ۱۳٩٠/۱٢/۸ ] [ ۱٠:٢٤ ق.ظ ] [ زهرا ]
[ نظرات () ]
وقتی مشتی زلال بر میگیری و بازش به چهره آیینه آب سرازیر میکنی دریای روشن را درنگاهت می یابم و دستهای عاشقانه تو را باور میکنم. آه من تشنه ام! مرا باخود تا اقیانوسهای آنسوتر ببر. ( سهیل محمودی)
[ ۱۳٩٠/۱۱/۳٠ ] [ ۱٠:٠٤ ق.ظ ] [ زهرا ]
[ نظرات () ]
آن زمان که بنهادم سر به پای آزادی دست خود زجان شستم از برای آزادی تا مگر بدست آرم دامن وصالش را میدوم به پای سر در قفای آزادی در محیط طوفانزای ماهرانه در جنگست ناخدای استبداد با خدای آزادی دامن محبت را گر کنی زخون رنگین میتوان ترا خواندن پیشوای آزادی فرخی به جان و دل میکند در این محفل دل فدای استقلال جان فدای آزادی [ ۱۳٩٠/۱۱/٢٥ ] [ ٦:۱٩ ب.ظ ] [ زهرا ]
[ نظرات () ]
نگاه کن که غم درون سینه ام چگونه قطره قطره آب می شود چگونه سایه سیاه سرکشم اسیر دست آفتاب می شود نگاه کن تمام هستیم خراب میشود شراره ای مرا به کام می کشد مرا به اوج می برد مرا به دام می کشد نگاه کن تمام آسمان من پر از شهاب می شود برآمدی ز دورها و دورها ز سرزمین عطرها و نورها نشانده ای مرا کنون به زورقی ز عاجها، ز ابرها ، بلورها مرا ببر امید دلنواز من ببر به شهر شعرها و شورها به راه پر ستاره می کشانیم فراتر از ستاره مینشانیم نگاه کن من از ستاره سوختم لبالب از ستارگان تب شدم چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل ستاره چین برکه های شب شدم چه دور بود پیش از این زمین ما به این کبود غرفه های آسمان کنون به گوش من دوباره می رسد صدای تــــــــــو ، صدای بال برفی فرشتگان نگاه کن که من کجا رسیده ام به کهکشان ، به بیکران ، به جاودان کنون که آمدیم تا به اوجها مرا بشوی با شراب موجها مرا بپیچ در حریر بوسه ات مرا بخواه در شبان دیرپا مرا دگر رها مکن مرا از این ستاره ها جدا مکن نگاه کن که موم شب به راه ما چگونه قطره قطره آب میشود صراحی سیاه دیدگان من به لای لای گرم تو لبالب از شراب خواب می شود به روی گاهواره های شعر من نگاه کن تو می دمی و آفتاب میشود (فروغ فرخزاد) یادداشت نگارنده: این شعر فروغ رو که خیلی دوستش دارم هر وقت میخونم صدای آرام خسرو شکیبایی به یادم میاد که با لحن پر طنینش زیباییهای این شعر رو چند برابر میکرد
[ ۱۳٩٠/۱۱/۱۸ ] [ ٤:٠٠ ب.ظ ] [ زهرا ]
[ نظرات () ]
وسوسه تپش سیلان احساس دویدن در علفزار بکر عشق..... باران میخواهم. اگر ببارد. (فرزانه ملکی) حرف نویسنده: دقیقا نمیدونم چرا؟ ولی حالم خوبه. احساس رهایی میکنم. [ ۱۳٩٠/۱۱/٦ ] [ ٤:٢٢ ب.ظ ] [ زهرا ]
[ نظرات () ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |